اعتراف من
من از خودم از رفتارهای گذشته ام متنفرم از کسی که با من
بازی کرد متنفرم و تا آخر عمر او را نخواهم بخشید و امیدوارم هیچ
وقت در آرامش نباشد خسته ام.او مرا شکست درست یک سال پیش با
او آشنا شدم.از زمستان ۱۳۸۶ متنفرم از خودم متنفرم که دیر اورا
شناختم.یک سال از عمرم را تلف کردم و حالا حسرت لحظه مرا راحت
نمی گذارد.آرزو می کنم هیچ وقت دیگر او را نبینم.هیچ کس مرا درک
نخواهد کرد شاید فکر کنید همه حرف هایم دروغ است اما...
نه حقیقت است.
من اورا دوست ندارم نداشتم،وابستگی زیاد مرا به این فکر واداشت که
دوستش دارم،حالا می فهمم ندارم دوستش ندارم.
او غزل زیبای عشق را در گوشم خواند من هم دستخوش احساساتم و
سمفونی صدایش
غزل عشق را با او زمزمه کردم.بر چشمان خود پرده عشق کاذب را
آویزان کردم.بر قلبم اسمش را با چاقوی عشق کندم ولی حالا با سنگ
نفرت قلب خود را میشکنم.غافل از اینکه،چینی شکسته شده را ساهاست
بند نمزنند.با دستانی آکنده از نفرت تیر کمانی درست کردم ودر کمین
قلبش به انتظار نشسته ام تا او را بشکنم.
منتظر نظرات شما هستم.التماس می کنم که بدون نظر بیرون نروید.
